مادر بزرگم سال ها پیش
از آن که می آید سخن گفت
یک داستان از روز ابری
یک قصه از باران به من گفت
می گفت می آید زمین را
سرشار باران می نماید
پر می شود دنیا ز لبخند
وقتی که آن آقا بیاید
می گفت یادت باشد آن روز
پیش از همه آماده باشی
می گفت باید ساده باشی
مادربزرگم آرزو داشت
پا در رکاب او بمیرد
می خواست قدری زنده باشد
تا در رکاب او بمیرد
مادربزرگم منتظر بود
تا در نیمه شعبان هر سال
با چشمهایش رو به بالا
خورشید را می کرد دنبال
مادربزرگم تا دم مرگ
آماده، روشن، با وضو بود
من مطمئنم او می آید
مادر بزرگم راستگو بود
شاعر: رفیعایی
+
نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388;ساعت 1:12 بعد از ظهر;
توسط منتظر; |


