اي خداي ابراهيم و اسحاق و يعقوب و يوسف.
ما كه ابراهيم نميشويم اسماعيل نفسمان را به قربانگاهت بياوريم.
ما كه يوسف نميشويم چشم بر زليخا ببنديم.
چه ميگويم كه زليخا امتحاني براي يوسف بود. همان يوسف كه آنقدر پوزه شيطان را بر زمين زد كه شيطان زليخا را به عنوان آخرين تير تركشش روانه به سمت يوسف كرد.
ما كه پيمان در اولين قدم لنگ است.
اما تو خداي گناهكارها هم هستي.
يوسف چنين گفت كه« اني لا ابرء نفسي ان النفس لاماره بالسوء الا ما رحم ربي»
همانا من نفس خود را تبرئه نمي كنم كه نفس هماره به سوي زشتيها ميخواند مگر آن كس را كه پروردگار بر او رحم كند.
اي خداي گناهكاران! اي فريادرس بيپناهان دستم بگير.
به من گفتند اولين لحظه كه چشمت به خانه خدا افتاد، هر دعايي بكني مستجاب است.
هزار و يك آرزو از دلم گذشت.
اما يكي بالاتر از همه بود.
خدايا براي چشمان سفيدشده از فراق پيراهن يوسفي ميخواهم. برسان.

